
تنگنای تاریکی؛ ناامیدی پس از یک شب خونبار
و.ب ـ هی این ور و اون ور رو نگاه میکردم به امید اینکه هیوا رو ببینم، انگار میدون جنگ بود، با این تفاوت که طرف مقابل با اسلحه جنگی داشت مردمی که دست خالی بودن رو میکشت، مردمی که برای اعتراض اومده بودند... حالت تهوع داشتم... پا شدم دیدم ده دوازده نفر دارن میدون، منم با اونها شروع کردم به دویدن، در کوچه پس کوچهها گم شدم، از دور و نزدیک صدای تیراندازی میاومد...

























