دیدگاه
در برابر خطر جنگ، برای زندگی و صلح
محمدرضا نیکفر ـ جنگ چه شدت بگیرد، چه در چرخهی فرسایشی کنونی خود بماند، عواقب وخیمی برای کشور دارد. هیچ طرفی پیروز نخواهد شد. وظیفهی لحظه، دفاع از مذاکره و صلح است. حق زندگی مقدم بر هر گونه ملاحظهای است.

صلح ـ طرح : زمانه

دوباره جنگ آغاز شد. تصمیمگیرندگان در حکومت ولایی-نظامی میپندارند استفاده از تنگه هرمز به آنان قدرتی بیهمتا میدهد برای اِعمال فشار بر آمریکا و دیگران و از طریق دیگران بر آمریکا. اگر بر سر این پندار گزاف بمانند، اگر هر چه زودتر به تنشزدایی نپردازند و باب مذاکره را نگشایند، محتمل است که در برابر یک ائتلاف بسیار قدرتمند قرار گیرند، ائتلافی به رهبری آمریکا، متشکل از کشورهای عرب منطقهی خلیج فارس و شمار فزایندهای از کشورهای اروپایی عضو ناتو. اسرائیل هم محتملاً در مرحلهای به اقدام نظامی علیه ایران رو خواهد آورد. ممکن است به قصد تحریک، ابتدا هجوم تا حدی آرامگرفتهاش به لبنان را از نو شدت دهد.
پهنهی همگانی در آمریکا و اروپا علیه جنگ است؛ اما در آن طرف، دستگاه رهبری در غرب ایستاده است که استاد است، هم در اعتنا نکردن به افکار عمومی و هم استفاده از ابزارهای رسانهای برای ناگزیر نشان دادن جنگ. پس از تجربههای اخیر، اگر تصمیم به گسترش جنگ با ایران را بگیرند، آن را نظاممندانهتر پیش خواهند برد. اگر ائتلاف ضد ایران شکل قطعی و اجراییاش را بگیرد، دیگر مسیر حرکت را زیگزاگهای عادتشدهی دونالد ترامپ تعیین نخواهد کرد. نیروی سنگین و حجیمی به حرکت درخواهد آمد که قبل از اینکه بازایستد، بسی آدم خواهد کشت و ویرانی به بار خواهد آورد. این ایران است که خونین و ویران میشود، نه بنای حکومت آن.
حتّا اگر ائتلاف بزرگی شکل نگیرد، آمریکا قادر است با کمک کشورهای عرب منطقه بر تنگهی هرمز مسلط شود، بر یک موضع ژئوپلیتیک پراهمیت که اینک نقش نمادینی یافته و از نظر حملهکنندگان چونان پایتخت حریف است. سلطه بر خلیج فارس با کمک یا ماشین جنگی عظیم، پایان ماجرا نیست. فصلی خونبارتر آغاز میشود.
کیشِ هرمز به جای کیشِ اورانیوم
نوع و جهت اهمیت هر منطقهای که از نظر ژئوپلیتیک استراتژیک تلقی میشود، برای هر عضو مجموعهی گِرد آن، بسته به آرایش آن مجموعه و توازن قوا در آن دارد. در مورد تنگهی هرمز نیز چنین است. شاید در آینده داوری این باشد که با استفادهی مرگآوری که حاکمان ایران از تنگه کردند، این آبراهه در کانون آرایشی قرار گرفت که به کشور آسیب زد.
اما مقامهای حکومت در ایران اینک به تنگه ارزشی مطلق میدهند و از کارکردی که طبق حساب و کتاب آنان دارد، کاملاً مطمئن هستند. محسن رضایی یک نمونه از آن مسئولان است. فرماندهی پیشین سپاه پاسداران و مشاور کنونی «فرمانده کل قوا»، به تازگی دربارهی تنگهی هرمز گفته است: «این گذرگاه راهبردی از دهها بمب اتم نیز اهمیت بیشتری دارد و جمهوری اسلامی ایران از آن حفاظت خواهد کرد.» (خبرگزاری فارس) توجهبرانگیز در سخن محسن رضایی، همتراز کردن تنگهی هرمز با بمب اتمی است. تأکیدهایی از این دست همه نشانهی آناند که در این دوره کیش هرمز دارد جای کیش اورانیوم را میگیرد.
حدود یک ربع قرن، رهبر نظام ولایی مدام در وصف اورانیوم سخن میگفت و همهی مسئولان تکبیر میگفتند. هر یک میکوشید خود را بیشتر شیفتهی غنیسازی نشان دهد. میگفتند اورانیوم ایران را به قلهی دانش میرساند و همهی مشکلات کشور، از انرژی گرفته تا دارو را حل میکند. اکنون کارنامهی برنامهی هستهای گشوده است. تصور بازدارندگی از طریق آن پوچ از کار درآمد؛ هیچ مشکلی را حل نکرد، اقتصاد کشور را ویران کرد و از آنچه از سفرهی مردم زدند و خرج آن کردند، آخر سر چند ویرانه باقی ماند.
در ماههای اخیر تصور مشابهِ به شدت غلوآمیزی از تنگهی هرمز در ذهن پروراندهاند. غنیسازی اورانیوم به بهای فقیرسازی کشور تمام شد و اینک کیش تنگهی هرمز میرود که کشور را در تنگنایی جانکاه قرار دهد. در تبلیغاتشان تنگهی هرمز را رزمگاهی معرفی میکنند که در آنجا، هم انتقام قتل رهبرشان را میگیرند هم با چیرگی کامل بر آن به سرور منطقه تبدیل میشوند.
مفهومهایی چون «کربلا» و «قدس» (به عنوان هدفهای فتح در جنگ با عراق)، «اورانیوم» و اکنون «تنگهی هرمز»، نمادهای قدرت هستند، گونهای ارز هستند که هر کس از مقامها، بیشتر از آنها در حساب کاری خود ذخیره کند، در مراتب قدرت جایگاه بالاتری مییابد. این منطق قدرت است. در هر دورهای چنگ زدن بر طنابی خاص شانس بیشتری برای ارتقا میدهد.
انتقام و تهدید
پیش از رخدادهای اخیر، پویشی که منجر به امضای «تفاهمنامه» گردید این تصور را ایجاد میکرد که سیاستمداری بر نظامیگری فرمان میراند، اما اکنون میگویند که پیشتاز، نظامیگری است −به اصطلاح خودشان «میدان»−، و «سیاست» در معنای «دیپلماسی» باید پیرو «میدان» باشد. فرهنگ سیاسیِ مبتنی بر غیرت و انتقام، میداندار شده است. اساس برای حاکمان، امر مردم و مشخصاً زندگی و آسایش شهروندان نیست.
حاکمان هم اکنون مدام از «انتقام» سخن میگویند. اگر مبنا بر انتقام باشد، آن مردمی مقدماند بر گرفتن تقاص که در کشتار دیماه عزیزانشان را از دست دادند. آن مردم در ابتدای صفی از خواهندگان اجرای عدالت قرار میگیرند، که انتهای آن ناپیداست.
ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا، تهدید کرده است که بر آناند به زودی حمله به زیرساختهای کشور را با شدت بیاغازند؛ گفته است که میخواهند در ابتدا نیروگاهها و پلها را ویران کنند. اجرایی شدن تهدید تا همین حد این روزها به معنای به هم خوردن سامان زندگی مردم است، زندگیای که هم اکنون با بسی رنج و سختی همراه است. آنچه برای دستگاه قدرتی که چهرهی مرکزی امروزین آن ترامپ است، هیچ اهمیتی ندارد، رنجی است که مردم میبرند و انسانهایی است که کشته میشوند.
حاشیهروی نظری دربارهی مواجهه با مسئلهای تکراری
در این مرحله، هدف از زورگویی و تهاجم نظامی امپریالیستی، سلطه بر تنگه هرمز یا دست کم ممانعت از شکلگیری گونهای تعادل قدرت است که در آن دولت ایران بتواند با بهرهگیری از موقعیت ژئوپلتیک، از دل آن بهعنوان محور اقتدار در منطقه بیرون آید، و در ادامه این جایگاه برای ایران تثبیت شود.
مقابله با اصل دخالتگری قدرتی که برای خاورمیانه حاصلی جز جنگ و تحکیم استبداد نداشته است، رهاییبخش است و حق مردم منطقه است. مشکلی که اینک بروز کرده، تکرار مشکلی است که بارها در مبارزه علیه استعمار و زورگویی قدرتهای سلطهجو پیش آمده است: سرکشیای در برابر ادغام در یک نظم امپریالیستی از سوی نیرویی صورت میگیرد که خود ضد سلطه و استثمار نیست؛ اربابانی هستند که میخواهند به شیوهی خود فرمان رانده و با اربابان دنیا معامله کنند.
این مشکل به مسئلهای راه میبرد که آن هم تکراری است: چه باید کرد وقتی درگیریای جریان دارد میان یک قدرت امپریالیستی و یک قدرت مستبد خودمحور؟ صفت «خودمحور» در اینجا برای تأکید بر این است که عزیمتگاه آن قدرت امر مردم نیست . معیار محور قرار دادن امر مردم، آمادگی برای شنیدن حرف عموم مردم و پذیرش عملی این نظر است که آن قدرتی حقانیت دارد که از مردم برآید، آن هم نه یکبار برای همیشه، زیرا مردم و خواستههایشان در تغییرند.
از دست دادن قوهی قضاوت در هنگامهی درگیری با یک قدرت امپریالیستی بر اثر شور و هیجان جمعیِ کارزار مقابله با بیگانهی زورگوی دخالتگر، علت مشترک سیاستهای خطای نیروهای مردمدوست آزادیخواه و ضد استعمار، به ویژه در قرن بیستم است. عقل وقتی از تشخیص وامیماند که امپریالیسم نه به عنوان تظاهری از مناسبات سلطه، بلکه تنها چون ذاتی پیکریافته در قدرتی خاص دیده شود.
اگر به جای این گونه فتیشیسم (مجسم دیدن در بتی شیطانی که میتوان برای راندنش آن را «رجم» کرد)، خود مناسبات سلطه و استثماری مبنا گذاشته شود، آنگاه انتظار میرود که چشم قضاوت در هنگام بررسی وضعیت جبههی داخلی، یعنی آن نیروهایی که دربرابر بیگانهی دخالتگر ایستادهاند، کور نشود. اما خود نقد مناسبات سلطه، در صورتی به فتیشیسم نظری دچار نمیشود که همه چیز بر زمینهی زندگی بررسی شود. زندگی، امکان متحقق زندگی است، نه وعدهی ناآزمودنی، نه رسیدن به سعادت از مسیر گرسنگی و مرگ.
تهدید زندگی
زندگی در ایران سالهاست در منگنهی نظم سرکوبگر، تبعیضآمیز و فرصتسوز ولایی، و در طرف دیگر فشار تحریمی قرار دارد.
فشار تحریمی به فشار حداکثری و سپس به مرحلهی بمباران کشور رسید. اکنون کشور دوباره ممکن است از هر دو سو زیر ضرب قرار گیرد. ممکن است جنگ شدتی یابد بسی فراتر از آنچه در دو دورهی ۱۲ روزه و ۴۰ روزه دیدیم. این احتمال هم میرود که به همین صورت کنونی با افتوخیزهایی ادامه یابد، یعنی به شکل درگیریهای موضعی و محاصره. دستگاه نظامی ایران تهدید کرده که افزون بر حمله به پایگاههای نظامی آمریکا کاری خواهد کرد که عبور و مرور از تنگه هرمز کاملاً مختل شود و به زیرساختهای کشورهای عربی منطقه هم آسیب رسد. دریای سرخ را هم ممکن است دوباره ناامن کنند.
این تصور «میدان» که گویا میتوانند با خرابکاری، آمریکا را از منطقه برانند و کشورهای عرب را به پذیرش نظم مورد نظر تهران وادارند، تصوری پوچ است. میتوانند خرابکاری کنند؛ همپای آن، آمریکا و متحدانش در ابعادی وسیعتر ایران را تخریب خواهند کرد.
وضعیت جنگی −چنانکه در دورهی اخیر دیدیم− جامعهی مدنی ایران را زیر ضرب قرار خواهد برد و آن را ناتوانتر خواهد کرد. از فقر و سرخوردگی و استیصال و سوگواری، امید و اراده به آزادی سربرنخواهد آورد.
جنگ، زندگی در کل منطقه را مختل خواهد کرد. تأثیر اقتصادی آن در جهان، گرانی فشار آورنده بر مردم تنگدست است و انباشتهتر شدن صندوق غولهای نفتی و اسلحهسازی.
جنگ، مانع همبستگی خلقهای منطقه و ضربهزننده به امکان همنظری و همکاری برای مدیریت مشترک امور تنگهی هرمز میشود.
در دفاع از صلح و زندگی
متأسفانه صدای صلحخواهی در داخل و خارج از کشور ضعیف است. در داخل، دفاع صریح از صلح و لزوم مذاکره و استفاده از ظرفیتهای حقوق و نهادهای بینالمللی، در بهترین حالت به حاشیه رانده میشود. در خارج، صدای بلند از آن نیرویی است که خواهان تشدید حمله به کشور است. وجود این صدا، با انتقال این ادعا به افکار عمومی و دولتها که مردم ایران خودشان به بمبهای آمریکایی و اسرائیلی علاقهی ویژهای دارند، و از طرف دیگر نقش تنشزای نظام ایران باعث شده است که سازمانهای پیگیر موضوع صلح در جهان در برپا کردن کارزارهایی در رابطه با جنگ آمریکا علیه ایران کوشا نباشند.
نیروهای مردمدوست ایرانی هنوز فاقد برنامهی روشنی در دفاع از صلح و زندگی هستند و هر بار حادثهای پیش میآید دوباره بحث در این باره را از سر میگیرند که چه باید کرد.
اینک دیگر جای بحث نیست. در صورت شدت گرفتن جنگ آغاز شده، یا تداوم آن به صورت فعلی که درآمیخته با محاصرهی بندرهای ایران و دیگر فشارهای اقتصادی است، وضعیت کشور از مرحلهی امکان بازگشت به وضعیتی کمتر بحرانی، به مرحلهی جنگزدگی و قحطی و فلاکت کامل گذار خواهد کرد. به مردم منطقه هم که حسابشان را با حاکمانشان نباید یکی کرد، آسیب خواهد رسید و این مانعی است بر سر راه دوستی خلقها، چیزی که تنها به نفع استبداد و قدرتهای مداخلهگر خواهد بود.
این تصور که میتوان راهی گشود برای برقراری صلح، بدون فشار بر همین حکومت فعلی برای مذاکره، منزهطلبیای پوچ و بیتأثیر است. تنها چاره، تقویت نیروی خواهان مذاکره برای پایان دادن به جنگ است.
برای بیشینهخواهی هم نیاز به فرصت بیشینهای داریم که فاقد آنیم. «تفاهمنامه»ی اسلامآباد که منتشر شد، عدهای میگفتند که با آن مخالفاند چون چیزی دربارهی حقوق بشر در آن گنجانده نشده است. طرح موضوع حقوق بشر در هر توافقی ایدهی خوبی است به شرط اینکه شامل رعایت حقوق بشر در کشورهای عرب منطقه، در اسرائیل و در خود آمریکا و در سیاستهای منطقهای و جهانی این دو کشور هم بشود. وقتی نمیتوان امری جهانروا را در موقعیت مشخص پیش برد، بیشینهخواهیِ ناظر فقط بر یک کشور، مصداق استاندارد دوگانه میشود.
سه مسئله
اکنون معمولاً در توضیح نزاع میان ایران و آمریکا از سه مسئلهی مشخص نام میبرند: موضوع نیروهای بهاصطلاح «نیابتی»، موضوع برنامهی هستهای ایران، و موضوع تنگهی هرمز.
تنها تأکید بر اینکه هیچ کدام از این مسئلهها به آمریکا و متحدانش ربطی ندارد، مشکلی را حل نمیکند. بر سر هر کدام از آنها باید موضعی چارهجویانه در موقعیت مشخص داشت، نه از منظر جهانی که به ارادهی نیک ما امپریالیسم و ارتجاع از آن حذف میشود.
● در بارهی «نیابتی»ها. موضوع را نمیتوان پس زد، با گفتن اینکه اسرائیل و آمریکا هم در «اپوزیسیون» ایرانی، گروهها و رسانههای نیابتیهای خود را دارند و در کشورهای دیگر هم با ایجاد گروههای وابسته به خود و حکومتهای از پیش وابسته، دخالت میکنند. موضع اصولی این است: یک شرط برقراری آرامش در کشورهای منطقه و در کل منطقه این است که اصل منحصر بودن دسترسی به سلاح به حکومت، رعایت شود. تعیین سازوکار اسلحهزدایی از فضای سیاسی و اجتماعی، امر مردم هر کشوری است.
همبستگی با محرومان و ستمدیدگان مسئلهی دیگری است. اگر ابراز همبستگی، از طریق گفتوگو، بیان مشکلات خلقها برای یکدیگر، ایجاد نهادهای مقابلهی جمعی علیه ستم و تبعیض، و کمکرسانیهای غیرنظامی غیرحکومتی پیش میرفت، اکنون منطقهای آرامتر و همبستهتر داشتیم.
● در بارهی برنامهی هستهای. خواست تعطیل کردن برنامهی هستهای به خیر و صلاح مردم ایران و در جهت ممانعت از مسابقهی تسلیحاتی هستهای در منطقه و جهان است. اگر از آغاز این برنامه، کار نظری، آگاهگرانه، رسانهای و کنشگرانهی جدیای علیه آن شکل میگرفت، اکنون جنبش صلح در ایران بنیادهای فکری و عملی استواری داشت.
به هر حال اکنون آشکار شده است که برنامهی هستهای تا چه حد به کشور آسیب زده، گِرد خود چگونه یک همتفافتهی نظامی−اقتصادی کنترلناپذیر ایجاد کرده و بهانه ایجاد کرده برای وارد آوردن فشار تحریمی بر کشور. اگر با آنچه خرج اورانیوم کردند، فقط بیابانزدایی میکردند و درخت میکاشتند، اکنون ایران سبز و خرّم بود ز در سرتاسر جهان از نظر نیکوکاری مثالزدنی.
بیهیچ اما و اگر باید خواهان تعطیل کردن این برنامه شد. برای تودهی اورانیوم غنیشده میتوان چارهای یافت جز آنچه آمریکا میخواهد تحمیل کند.
باید به برنامهی هستهای پایان داد، ضمن انتقاد از استاندارد دوگانهای که روا میدارد، اسرائیل برخوردار از یک زرادخانهی هستهای خارج از هرگونه کنترل باشد.
● دربارهی تنگهی هرمز. این آبراهه میان ایران و عمان مشترک است. حقوق بینالملل در مورد آبراهها و سنت و عادت، تنظیمگر عبور و مرور از آناند. بردن امور تنگهی هرمز، زیر آنچه مقامات تهران به آن «ترتیبات ایرانی» میگویند، زیادهخواهیای است که با مقاومت مواجه خواهد شد. شعار حق فرمانروایی مسلّم ایرانی بر تنگه، همچون شعار حق مسلّم هستهای، به تنش و درگیری منجر میشود، ضمن اینکه به خاطر نادیده گرفتن حق دیگران نادرست است.
راه صلحآمیز، گشودن تنگهی هرمز، و چارهاندیشی دربارهی «ترتیبات» آن از راه گفتوگو میان ایران و عمان، و به بحث گذاشتن آن در کنفرانسهای منطقهای است. تأکید در این باره که آمریکا و هیچ قدرت خارجی دیگری حق دخالت در تنگه و تصمیمگیری دربارهی امور آن را ندارند، بجاست و از الزامات برقراری صلح در منطقه است.




نظرها
بهمن
با عرض ارادت و احترام خدمت جناب نیکفر، ای کاش این مطلب به گوش تصمیم گیران کشور برسد. درد بالای درد این است که ظاهراً در جبهه ایران یک نهاد منسجم تصمیم گیرنده وجود ندارد و بیشتر بر اساس اینکه چه جناحی در یک مقطع زمانی بهتر بسیج کند، تصمیم میگیرد. هر چند جناح اهل مذاکره گاها در موقعیت بهتری قرار میگیرد، ولی تخریب سیاست ورزی کار را بسیار دشوار تر میکند. با احترام
حسین عرب
مقاله محمدرضا نیکفر با عنوان "در برابر خطر جنگ، برای زندگی و صلح" از یک نگرانی کاملاً قابل فهم و مهم آغاز میشود: اگر جنگ گسترش یابد، قربانی اصلی نه حکومتها، بلکه مردم ایران و زیرساختهای کشور خواهند بود. هشدار او درباره خطر ویرانی، فقر، گسترش سرکوب و تضعیف جامعه مدنی جدی است و نمیتوان آن را نادیده گرفت. خود نویسنده نیز بهدرستی تأکید میکند که تشدید جنگ میتواند جامعه مدنی ایران را بیش از پیش ناتوان کند. اما مشکل مقاله از جایی آغاز میشود که از این مقدمه درست، به نتیجهای سیاسی میرسد که بیش از اندازه محدود است: "تنها چاره، تقویت نیروی خواهان مذاکره برای پایان دادن به جنگ است." این گزاره شاید برای متوقف کردن فوری جنگ قابل دفاع باشد، اما نمیتواند پاسخی برای بحرانی باشد که خود نویسنده بخش بزرگی از ریشههای آن را در ساختار جمهوری اسلامی میبیند. صلح، اما کدام صلح؟ مسئله اصلی این نیست که مذاکره بهتر است یا جنگ. روشن است که مذاکره بر جنگ ترجیح دارد. پرسش دشوارتر این است که آیا توافقی میان جمهوری اسلامی و آمریکا، بدون تغییر در عوامل تولیدکننده بحران، میتواند صلحی پایدار ایجاد کند؟ خود مقاله از "کیش اورانیوم"، سیاست نیروهای نیابتی، نگاه حکومت به تنگه هرمز و تقدم "میدان" بر سیاست سخن میگوید و حتی تصریح میکند که اساس سیاست حاکمان "امر مردم و مشخصاً زندگی و آسایش شهروندان نیست". اگر چنین تشخیصی درست باشد، چگونه میتوان در پایان تحلیل، راهحل را عمدتاً به مذاکره همین ساختار با آمریکا تقلیل داد؟ مذاکره میتواند آتش جنگ را خاموش کند؛ اما لزوماً کارخانه تولید بحران را تعطیل نمیکند. دوگانه "امپریالیسم ـ جمهوری اسلامی" کافی نیست یکی دیگر از مشکلات مقاله، باقی ماندن بخشی از تحلیل در دستگاه مفهومی کلاسیک "امپریالیسم" است. نویسنده البته برخلاف برخی گرایشهای سنتی چپ، جمهوری اسلامی را صرفاً نیرویی "ضدامپریالیستی" نمیبیند و بهدرستی هشدار میدهد که مخالفت یک حکومت مستبد با آمریکا، آن حکومت را به نیرویی رهاییبخش تبدیل نمیکند. این بخش از مقاله از نقاط قوت آن است. اما همین چارچوب همچنان باعث میشود یک بازیگر اساسی به حاشیه رانده شود: مردم ایران بهعنوان یک نیروی سیاسی مستقل. در این منازعه فقط دو بازیگر وجود ندارند که ما ناچار باشیم میان آنها فاصلهای اخلاقی برقرار کنیم: جمهوری اسلامی از یک سو و آمریکا و متحدانش از سوی دیگر. جامعه ایران نیز بازیگر سوم این صحنه است؛ جامعهای که نه خواهان ادامه استبداد است و نه باید آیندهاش با بمباران و مداخله خارجی تعیین شود. بنابراین سیاست مستقل ایرانی نمیتواند تنها «نه به جنگ» باشد. باید همزمان بگوید: نه به جنگ، نه به استمرار استبداد، و آری به حق مردم ایران برای تعیین آینده سیاسی خود. غایب بزرگ مقاله: آلترناتیو سیاسی نیکفر درباره جامعه مدنی، صلح و زندگی سخن میگوید، اما پرسش تعیینکننده را تا پایان باز نمیکند: اگر جمهوری اسلامی یکی از سرچشمههای اصلی بحران است، چه نیرویی باید جایگزین آن شود و چگونه؟ این پرسش به معنای دعوت به جنگ یا مطالبه سرنگونی حکومت به دست قدرت خارجی نیست. درست برعکس؛ اگر قرار است تغییر به دست مردم ایران انجام شود، باید از هماکنون درباره سازمانیابی سیاسی، همگرایی نیروهای دموکراتیک، رهبری دوران گذار و سازوکار انتقال قدرت فکر کرد. فقدان آلترناتیو معتبر اتفاقاً میتواند احتمال مداخله خارجی را افزایش دهد. هنگامی که جامعه سیاسی ایران نتواند نیرویی قابل اعتماد برای دوران گذار ایجاد کند، قدرتهای خارجی بیشتر وسوسه میشوند درباره آینده ایران بدون حضور مؤثر ایرانیان تصمیم بگیرند. از این منظر، ساختن آلترناتیو بخشی از سیاست صلح است، نه رقیب آن. تنگه هرمز؛ یک نکته نیازمند دقت بیشتر مقاله در بحث هرمز مینویسد این آبراه میان ایران و عمان مشترک است و با شعار "حق فرمانروایی مسلّم ایرانی بر تنگه"مخالفت میکند. سپس راهحل را گفتوگوی ایران و عمان و ترتیبات منطقهای میداند و در عین حال تأکید میکند آمریکا و قدرتهای خارجی نباید درباره امور آن تصمیم بگیرند. اصل مخالفت با تبدیل هرمز به ابزار جنگ و تهدید قابل دفاع است. اما در اینجا نیز بهتر است میان حقوق حاکمیتی ایران، رژیم حقوقی عبور و مرور، و استفاده سیاسی یا نظامی از تنگه تفکیک شود. مخالفت با سیاست جمهوری اسلامی نباید ناخواسته به کمرنگ کردن حقوق و منافع ملی ایران بینجامد. حکومتها تغییر میکنند، اما حقوق سرزمینی و منافع درازمدت کشور باقی میمانند. درباره برنامه هستهای نیز مسئله پیچیدهتر است نیکفر خواهان تعطیلی بیقیدوشرط برنامه هستهای است و آن را پروژهای پرهزینه و زیانبار برای کشور میداند. نقد هزینههای عظیم سیاست هستهای جمهوری اسلامی موجه است؛ بهخصوص اگر این برنامه به جای توسعه کشور به تحریم، انزوا و خطر جنگ کمک کرده باشد. اما میان برنامه هستهای جمهوری اسلامی و حق ایران برای برخورداری از دانش و فناوری صلحآمیز هستهای باید تمایز گذاشت. میتوان با نظامیسازی برنامه هستهای، غنیسازی پرهزینه یا سیاستی که کشور را در معرض تحریم و جنگ قرار میدهد مخالف بود، بدون آنکه اصل توان علمی و فناوری هستهای ایران را نفی کرد. تصمیم درباره حدود و شکل چنین برنامهای در نهایت باید در یک نظام دموکراتیک، شفاف و پاسخگو و بر اساس هزینه و فایده ملی گرفته شود. صلح پایدار نیازمند تغییر سیاسی است مهمترین کاستی مقاله در همین نقطه است. صلح را نمیتوان صرفاً به فقدان بمباران فروکاست. کشوری که در داخل گرفتار سرکوب و بحران مشروعیت و در خارج گرفتار تنش دائمی است، حتی پس از یک توافق موقت نیز ممکن است دوباره وارد همان چرخه شود. از این رو سه هدف باید همزمان دنبال شوند: توقف جنگ و بازگشت فوری به مذاکره؛ جلوگیری از مداخله خارجی در تعیین آینده ایران؛ و ایجاد یک آلترناتیو دموکراتیک و فراگیر برای انتقال قدرت به مردم ایران. این سه هدف نه متناقضاند و نه یکی باید قربانی دیگری شود. نیکفر بهدرستی از "حق زندگی" دفاع میکند. اما حق زندگی فقط حق زنده ماندن زیر بمباران نیست؛ حق برخورداری از آزادی، امنیت، رفاه، حکومت پاسخگو و امکان تعیین سرنوشت سیاسی نیز هست. بنابراین شاید بتوان گزاره اصلی مقاله را یک گام جلوتر برد: در برابر خطر جنگ باید از صلح دفاع کرد؛ اما در برابر چرخهای که بارها ایران را به آستانه جنگ رسانده است، باید از تغییر سیاسی دموکراتیک نیز دفاع کرد. صلح پایدار زمانی شکل میگیرد که مردم ایران نه موضوع مذاکره قدرتها، بلکه صاحب اختیار آینده کشور خود باشند