مهاجرت، جنسیت و هویت: بررسی تجربه آوارگی
کلودیا یعقوبی - میزگرد حاضر بر اساس داستانی از باهار مومنی به بررسی پیچیدگیهای مهاجرت، هویت و جنسیت در بستر دیاسپورا میپردازد. این داستان با تمرکز بر شخصیت اصلی، موانع ساختاری و بوروکراتیک پیشروی مهاجران، بهویژه زنان، را به تصویر میکشد. اندوه، آوارگی و تکهتکهشدن هویت و تجربه مهاجران در مواجهه با از دست دادن، نادیده گرفته شدن و تلاش برای یافتن جایگاهی در جهانی بیگانه از دیگر موضوعهای این داستاناند.

عکس: نوشتار زنانه. شاتراستاک
داستان کوتاه باهار مومنی یک بررسی عمیق و جذاب از مهاجرت، جنسیت، دیاسپورا، تراما و هویت ملی است که وجود تکهتکهشده شخصیت اصلی را در ایران، ترکیه و ایالات متحده به هم میبافد. او که مجبور به تبعید شده، در زمین ناهموار بقا در سرزمینی بیگانه حرکت میکند، جایی که موانع اداری و سختیهای اقتصادی او را به یک غریبه تبدیل میکنند. رد شدنی که او در مصاحبه شغلی به دلیل وضعیت پناهندگیاش تجربه میکند، حاشیهنشینی سیستماتیک مهاجران، بهویژه کسانی را که نتوانند انتظارات «کارگر ایدهآل» را برآورده کنند، برجسته میسازد. طنز تلخ وضعیت او زمانی برجستهتر میشود که او رزومه خود را تغییر میدهد و دستاوردهای فکری و حرفهای خود را حذف میکند—عملی که انعکاسی از کمارزششدن نیروی کار مهاجران و فداکاریهای مورد نیاز برای بقا اقتصادی است.
ناامنی شغلی ، تجربه او را پیچیدهتر میکند. به عنوان یک زن، او تلاش میکند تا شغلی با کرامت پیدا کند و در عوض مجبور به تحمل شغلهای پاییندستی و خستهکننده میشود، از مراقبت از کودکان تا کارهای نظافتی در یک بانک. دوستش، نرگس، هم به عنوان یک سیستم حمایتی و هم به عنوان نقطهای از تنش عمل میکند و پیچیدگیهای همبستگی زنان در جوامع مهاجر را نشان میدهد. مصاحبه شغلی ناموفق شخصیت اصلی در دفتر یک جراح زیبایی به طور غیرمستقیم صنعت زیبایی را نقد میکند، جایی که نیروی کار زیبایی انتظارات جنسیتی را تقویت میکند. علاوه بر این، مقاومت او در برابر زنانگی سنتی—ناراحتیاش از بروز نمایشی عواطف، ناتوانیاش در لبخند زدن اجباری به دیگران یا آرام کردن کودک گریان—موانع بیشتری برای ثبات اقتصادی ایجاد میکند. این لحظات به شرایطی اشاره دارند که در آن هویتهای جنسیتی و مهاجرتی در هم تنیده میشوند و موانع بیشتری را برای سازگاری و بقا پدید میآورند.
مرکز داستان بر موقعیت مرزی شخصیت اصلی متمرکز است—یعنی زیستن او در وضعیتی همیشگی از بینابین. موانع زبانی و بیگانگی فرهنگی او را از هویتی که قبلاً داشته محروم میکنند و فردی متفکر و روزنامهنگار را به یک کارگر نامرئی تبدیل میکند. گذشته او در ایران، که از طریق فلاشبکهای دردناک و تکهتکه، تبعید و اندوه او در مورد خانوادهاش را بازنمائی میکند، همچون زخمی التیام نیافته باقی مانده است–به مانند زخم روی دستش. مراسم تشییع جنازهی یک سرباز آمریکایی به نام فیلیپ همچون استعارهای عمیق از سوگواری دیاسپوریک عمل میکند—سوگواریای که نهتنها فقدان عزیزان، بلکه از دست دادن هویت خود، فرهنگ، و حس تعلق را نیز بازتاب میدهد. اشکهای او در مراسم تشییع جنازه یک غریبه نشانی از اندوهی بزرگتر از غم شخصی اوست، غمی که در میان گروههای آوارهی مهاجر طنینانداز است. تصویر دریاچه یخزده—ماهیهای گرفتار زیر یخ—وضعیت دیاسپوریک او را بازتاب میدهد: در وضعیتی ایستا گرفتار شده است—نه توان بازگشت به گذشته را دارد و نه هنوز قادر به پیشرفتی کامل است—یادآور رمان ثریا در اغما اثر اسماعیل فصیح.
هویت خاورمیانهای او در ایالات متحده او را در نقشی نژادی قرار میدهد، جایی که او هم به عنوان یک مهاجر بیش از حد قابل مشاهده (مرئی) است و هم به عنوان یک فرد مهاجر نامرئی است. بازار کار، نابرابریهای ساختاری که او به عنوان یک پناهنده ایرانی با آن روبهرو است، را منعکس میکند، در حالی که رابطه پرتنشش با نرگس، دشواری حفظ توازن بین حفظ فرهنگ و پذیرش و انعطاف در برابر هویت جدید را برجسته میکند. صحنه مراسم سوگواری این تضاد را بیشتر میکند؛ در حالی که فیلیپ برای آرمانهای آزادی آمریکایی جنگیده بود، تبعید شخصیت اصلی پیامد مستقیم سرکوب سیاسی در ایران است. با این حال، او بهجای همراستا دانستن خود با مناسک ملیگرایانهی ارتش آمریکا، بیشتر خود را در کنار مادر سوگوار فیلیپ میبیند—تجربهای مشترک از فقدان که فراتر از مرزها امتداد مییابد. دیالوگ یکطرفهی او با فیلیپِ درگذشته بیش از آنکه صرفاً گفتوگویی خیالی باشد، نمادی از مبارزهی مهاجران برای شنیده شدن در کشوری است که یا بهطور گزینشی گوش میدهد یا اصلاً گوش نمیسپارد.

داستان کوتاه مومنی تأملی عمیق و تأثیرگذار دربارهی تروما، بقای جنسیتی، و گسست هویت در دیاسپورا است. شخصیت اصلی در برزخی میان گذشته و حال، وطن و تبعید، اندیشمند بودن و کارگری، بقا و کرامت گرفتار شده است. تجربهی او بازتابی اجتماعی از مبارزات بسیاری از مهاجران است—استثمار اقتصادی، نادیدهگرفتهشدن اجتماعی، و نوستالژیای که همواره با آنان همراه است.پایان داستان، جایی که زمان، خاطره و غم در هم محو و یکی میشوند، تکهتکهشدن هویت دیاسپوریک را به تصویر میکشد—هویتی که هرگز به طور کامل در هیچ مکانی ریشه نمیدواند، اما ارواح هر جایی را که در آن زیسته، همواره با خود حمل میکند.
این داستان را در حلقهای از کارشناسان به بحث گذاشتیم: پروانه حسینی (استاد مطالعات زنان و جنسیت در دانشگاه ایالتی ووستر و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه ایالتی اوهایو)، منا میرزایی (نویسنده)، و من، کلودیا یعقوبی (استاد برجستهی ادبیات فارسی در دانشگاه کارولینای شمالی)، که اجرای این میزگرد را بر عهده دارم.
برای آغاز، این داستان چگونه موانع ساختاری و بوروکراتیک پیش روی مهاجران و پناهندگان در آمریکا را به چالش میکشد؟ اهمیت حذف بخشهایی از رزومه توسط شخصیت اصلی چیست؟ این اقدام چگونه تجربهی گستردهتر مهاجران را در کشاکش میان سازگاری و بقا نمادینه میکند؟ علاوه بر این، داستان چگونه تنش میان حفظ فرهنگ و جذب شدن در جامعهی میزبان را به تصویر میکشد؟ و در نهایت، شخصیت اصلی چگونه همزمان با تجربهی نادیدهگرفتهشدن اجتماعی، با دیدهشدن بیش از حد بهعنوان یک پناهندهی ایرانی مواجه میشود؟
منا میرزایی- مهاجران ایرانی در آمریکا را میتوان به سه دسته اصلی تقسیم کرد. گروه اول، افرادی هستند که معمولاً با استطاعت مالی خوب و از طریق ویزای خانوادگی یا سرمایهگذاری وارد آمریکا میشوند. گروه دوم، دانشجویان و دارندگان ویزای کاری اند که در بدو ورود، در دانشگاهها یا شرکتها مشغول به کار میشوند. در نهایت، گروه سوم را پناهندهها تشکیل میدهند که با تحصیلات و سوابق شغلی متنوع، پس از طی یک پروسه طولانی پناهندگی وارد آمریکا میشوند. در بین این سه گروه، پناهندگان مسیر سختتری برای ادغام در جامعه جدید پیشرو دارند، زیرا برخلاف دو گروه دیگر، نه از توان مالی بالا برخوردارند و نه مسیر شغلی یا تحصیلی شان از پیش تعیین شده است. بسیاری از پناهندهها، بهویژه پناهندگان سیاسی، سالهای زیادی را در حوزههای مرتبط با مسائل داخلی کشور مبدا سپری کرده و اغلب تخصصهایی ندارند که در آمریکا مورد نیاز باشد. با این حال، پس از ورود، بدون حمایت کافی رها میشوند در حالیکه اولین چالش آنها، امرار معاش است.
این داستان، سیستم پناهندگی آمریکا را نه بهعنوان مسیر روشنی برای موفقیت، بلکه بهعنوان هزارتویی بوروکراتیک و اجتماعی نشان میدهد که در آن پناهندگان و مهاجران برای بهدست آوردن جایگاه خود، با موانع متعددی روبهرو هستند. داستان، خواننده را به تأمل درباره ناپایداری اقتصادی، اثرات روانی، و نابرابری فرصتها برای پناهندگان دعوت میکند و نشان میدهد که چگونه این چالشها بر سرنوشت مهاجران تأثیر میگذارد.
این روایت شخصی و احساسی، موانعی را برجسته میکند که نهتنها روند ادغام و موفقیت را دشوار میسازند، بلکه اغلب مهاجران را درگیر احساس بیگانگی، ناتوانی و سرخوردگی میکنند. این موضوع منجر به مشکلاتی می شود که بسیاری از مهاجران در مواجهه با زبان بوروکراتیک، عدم آگاهی از قوانین، و نداشتن راهنما تجربه میکنند. علاوه بر این، تحصیلکردها و متخصصین مهاجر، به دلیل نداشتن مدارک تأییدشده آمریکایی، معمولاً ناچار به پذیرش کارهای سطح پایین و غیرمرتبط میشوند؛ که نمونه بارز آن در این داستان کار نظافت بانک توسط زن است. از طرفی در کشمکش میان دوام در سرزمین جدید و پذیرش آنچه که هست، حذف گذشته و سابقه کاری و تحصیلی، نماینده نوعی پاکسازی هویتی است که بسیاری از مهاجران برای ادغام در جامعه میزبان و یافتن فرصتهای شغلی مجبور به انجام آن هستند.
مهاجران دائماً بین این دو قطب در نوساناند: آیا باید خود را با سیستم جدید وفق دهند، هرچند به قیمت حذف بخشی از هویتشان؟ یا باید هویت و گذشته خود را حفظ کنند، حتی اگر این امر باعث شود که فرصتهای شغلی را از دست بدهند؟ این داستان، این معضل پیچیده را با ظرافت به تصویر میکشد و سازگاری اجباری مهاجران را بهعنوان نوعی مبارزه برای دیده شدن و پذیرفته شدن در جامعه جدید نشان میدهد.
رزومه به نشان هویت تخصصی و بازتعریف خود
پروانه حسینی- در داستان میخوانیم که راوی که شخصیت اصلی داستان نیز است برای این که از بیپولی نجات پیدا کند برای هر شغل ممکن اقدام میکند. احتمالا حرفه اصلی او در ایران روزنامهنگاری و نویسندگی بوده ولی حالا در این کشور جدید امیدی به کار در حوزه تخصصی خود ندارد: «پولهام ته کشیده بود. دنبال کار میگشتم. کار خبرنگاری یا نوشتن که هیچ. دلت خوش است؟ یک کار ساده هم بهم نمیدادند.»

این موضوع به یکی از مسائل زندگی در مهاجرت یا در تبعید اشاره دارد: مسئله به همریختگی هویتی در ابعاد مختلف، از جمله به همریختگی «تعریف» شخص از خود. مهاجری که خود را تا قبل از مهاجرت معلم و مهندس و مدیر و غیره تعریف میکرده بعد از مهاجرت در بسیاری از مواقع حداقل برای مدتی لازم میبیند که طور دیگری بیازماید و بشناسد و تعریف کند. به عبارتی از بخشهای قبلی وجودی خود کنده میشود. به ویژه اگر شکل مهاجرت یا تبعید ناگهانی، بدون برنامه و همراه با مشکلات مالی باشد این به همریختگی و کنده شدن از خود میتواند شدیدتر باشد. راوی داستان قبلا از خود تعریفی داشته است و یکی از تکههای آن تعریف «روزنامهنگاری» و «نویسندگی» بوده است. تخصص و شاید علاقهای که بخش مهمی از هویت او را تشکیل میداده. اکنون نه تنها این بخش از هویتش را نمیتواند معرفی کند بلکه کم کم آن را در فرمها و مصاحبههای کاری حذف و پنهان میکند. این حذف و پنهان شدن تنها در سطح کاغذ و مصاحبه کاری اتفاق نمیافتد بلکه به منزله نشانهای است از ایجاد اختلال در هویت شخص، به ویژه هویت تخصصی او. گویی حالا او باید روی صورت خود ماسکی بزند و اصل وجود، هویت، حرفه، علاقه و حال خود را پشت آن پنهان کند. در داستان دوست راوی به اسم نرگس به او توصیه میکند:
«دستی به سر و روت بکش تو رو خدا! مصاحبه میری لااقل یه لبخند بزن.»
اما برای راوی پوشیدن این ماسک دشوار است. فکر میکند «لبخند؟ چطور؟»
کنده شدن از هویت تخصصی خود و فرو رفتن در نقشها و تعاریف دیگر برای او تجربه سختی است. از داستان:
«برای پرستاری بچه که یک روز بیشتر دوام نیاوردم. نرگس میگفت خیلی خوب است که جا و پول غذا را هم میدهند. اما همان روز اول ونگونگ بچه کاری کرد که تا صبح از میگرن به خودم پیچیدم. فرداش دو خط کتاب نتوانستم بخوانم. نوشتن که هیچ.»
در واکنش به سماجت راوی در نگه داشتن هویت خود در مراحل سخت کاریابی کار به جایی میرسد که نرگس خود رزومه یکی از کارهای او را مینویسد و به عبارتی در تعریف او بخشهای حرفهایش را حذف و پنهان میکند. از داستان:
«آگهی بنک آف امریکا را نرگس از توی سایتشان پرینت کرد. خودش هم ازم چند سوال پرسید و یک رزومه برایم نوشت. گفت سردبیری و خبرنگاری و اسم دو تا کتابم و جایزههایی که گرفتهاند را نمیشود آورد. انگار فهمیده بود، بغض کردهام. گفت: «عیبی نداره. موقتیه خب... ترجمهی لیسانس و فوق لیسانست رو هم از لای مدارک بردار. دیپلم رو ببری بهتره.»
نکته این که جامعه میزبان هویت جدید خالی شده از عمق و تخصص و علاقه را بیشتر میپسندد و میپذیرد. این روند به ویژه در مورد تبعید بیش از مهاجرت اهمیت دارد. جامعه میزبان به شخص پناهنده نگاهی از بالا به پایین دارد. تخصص و دغدغه شخص پناهنده نه تنها مورد توجه و استقبال قرار نمیگیرد بلکه گویی یک تهدید است که باید از میان برود. به این ترتیب است که راوی در مصاحبه بعدی کار میگیرد ولی کاری که از نظر جامعه میزبان مناسب یک پناهنده است. از داستان:
«خانم مسئول استخدام … پرسید: «وضعیت اقامتتون چیه؟» گفتم: «پناهنده.» لبهاش تکان میخورد.»
و درست در همین موقعیت و در میانه همین مکالمه است که لحظات شکل دهنده در هم ریختگی هویتی در هم تنیده میشوند. لحظات رانده شدن از وطن، فرار، و پناهندگی:
« چیزی نمیفهمیدم. یخ زده بودم. توی خیابان میدویدم. کنار دریاچه وان جیغ میزدم. شب آخر بود و مامان گریه میکرد. وسط دفتر روزنامه بودم و میزم به هم ریخته بود.»
میز به هم ریخته کارش به میز مصاحبه فعلی متصل میشود. شغل نوشتن را پشت میز کار قبلی از دست داده و پشت این میز کار جدید نظافت بانک را میگیرد. مصاحبه کننده از او میپرسد از چه زمانی میتوانی شروع کنی؟ و او گیج است. راستی چه چیز را از چه زمانی میتواند شروع کند؟ درک این سوال برایش سخت و از همین رو است که بی پاسخش میگذارد.
در ساختار تبعیضآمیزی که حتی یک زن امریکایی از یک مرد فرصت کمتری برای رشد دارد، یک زن مهاجر خود را در تقاطع انواع بیشتری از تبعیضها میبیند. او به عنوان یک زن، یک رنگین پوست، یک مهاجر، و کسی که شرایط اقتصادی خوبی ندارد انواع تهدید را تجربه میکند (…) آنچه که حسادت و رقابت زنانه نامیده میشود در واقع ریشه در موقعیتهای تاریخی دارد که زنان را برای بقا وادار به رقابت میکرده تا دسترسی بیشتری به صاحب امتیازان و صاحب سرمایهها داشته باشند.
پروانه حسینی
کلودیا یعقوبی - گفتار خانم میرزایی بهخوبی نشان میدهد که مسیر مهاجران و پناهندگان در آمریکا پر از موانع ساختاری و اجتماعی است که ادغام آنها را دشوار میسازد. نتیجهگیری ایشان بر این نکته تاکید دارد که موفقیت این افراد، علاوه بر تلاشهای فردی، نیازمند حمایتهای نهادی و پذیرش اجتماعی است تا از محو شدن هویت و پیشینه آنها جلوگیری شود.
در ادامه، خانم حسینی با تمرکز بر تجربه پناهندگی، بُعد دیگری از این دشواریها را به تصویر میکشد. ایشان بر این نکته تاکید دارند که مهاجران، بهویژه در تبعید، ناچارند برای بقا بخشهایی از هویت تخصصی و حرفهای خود را کنار بگذارند و در قالبهایی که جامعه میزبان میپسندد، بازتعریف شوند. این فرآیند دردناک که با حذف گذشته و مهارتهای فرد همراه است، نوعی فروپاشی هویتی را رقم میزند که مهاجر را از خودِ پیشینش جدا کرده و او را در موقعیتی از ناامیدی و سردرگمی قرار میدهد.
در این میان، تجربه شخصیت اصلی داستان نیز نشان میدهد که این بحران هویتی تنها در سطح فردی باقی نمیماند، بلکه در تعاملات اجتماعی و در محیطهای کاری نیز بازتاب پیدا میکند. بهعنوان مثال، نقش جنسیت در این تجربه چگونه خود را نشان میدهد؟ آیا مبارزات شخصیت اصلی در یافتن کار و حفظ بقا اقتصادی، انتظارات خاصی را که از زنان مهاجر در محیط کار وجود دارد آشکار میسازد؟
علاوه بر این، رابطه بین شخصیت اصلی و نرگس نیز از اهمیت خاصی برخوردار است. این رابطه چگونه پیچیدگیهای همبستگی زنان در جوامع مهاجر را نشان میدهد؟ آیا تنشهایی که بین آنها وجود دارد، بازتابدهنده راهبردهای متفاوت برای بقا در محیط مهاجرت است؟ اگر چنین است، این تنشها چه چیزی دربارهی فشارهای اجتماعی و سازگاریهای تحمیلشده بر مهاجران، بهویژه زنان مهاجر، آشکار میسازد؟ چگونه این الزامات، میان پذیرش اجتماعی و حفظ هویت فردی، آنها را در موقعیتی متناقض قرار میدهد؟
منا میرزایی- پیشتر در میزگردی دربارهی داستان مهتاب از خانم رئیسدانا، به نقش دوستیهای عمیق زنانه بهعنوان پیوندی توانمندساز پرداخته شد. زنان در حلقه این دوستیها، حمایت، احساس تعلق و امنیتی را تجربه میکنند که به آنها قدرت عبور از چالشهای زندگی را میدهد. اما آنچه که من در این داستان در ارتباط نرگس و زن می بینم بنظر با دوستی عمیق فاصله دارد و بیشتر یک «همبستگی مشروط» است.

در داستان، نرگس دوست قدیمی زن است که زمانی مرید او بود. اما حالا، وقتی زن داستان به آمریکا میرسد و در شرایطی است که گویی پاهایش بیحس شده و نای حرکت ندارد، این نرگس است که چتر حمایتیاش را بر سر او باز میکند. او به دوستش پناه میدهد، برایش مصاحبه کاری پیدا میکند و پیشنهاد شغلی میدهد. اما دنیای نرگس از دنیای زن داستان جداست. او معتقد است حتی برای یک مصاحبهی نهچندان حرفهای، باید آراسته و مرتب بود و از اینکه دوستش چنین نگاهی ندارد، گلایه میکند. از طرفی، به نظر میرسد که نرگس میخواهد به هر قیمتی زن داستان را مستقل کند، حتی اگر این استقلال در قالب کاری مانند نظافتچی باشد. در واقع، چتر حمایتی نرگس به اندازهی دنیای خودش محدود است و وقتی احساس میکند که این دنیای کوچک، چه از جانب دوستش و چه از جانب همسرش تهدید شده، چترش را میبندد و حمایت را کنار میگذارد. گویی او خود بقا به هر قیمتی را تجربه کرده و حالا از زن داستان هم انتظار دارد چنین کند.
من اینجا بیشتر یک همبستگی مشروط می بینم تا محدودیتهای زنانه. این قضاوت و چارچوبهای از پیش تعیین شده، در میان مهاجران بسیار پررنگ است. شاید اگر راوی داستان مرد هم بود، این اتفاقات به شکل دیگری رخ میداد. او مردی میشد که باید برای مصاحبه آراسته باشد، شغل نظافت را بپذیرد، و درعینحال، دوستش از توجه همسرش به او احساس خطر کند.
تهدید دوستی زنانه در متن تبعیض تقاطعی و متن تاریخ مردسالارانه توزیع امتیاز و سرمایه
پروانه حسینی- رابطه بین شخصیت اصلی داستان یا راوی و دوستش نرگس در مهاجرت/تبعید چارهای جز تحول ندارد. گرچه ما در مورد این رابطه چیز زیادی نمیدانیم ولی چند نکته را که در تجربه ارتباطات مهاجران معنادار است میفهمیم. یکی این که این رابطه قدیمی و در ایران بوده و یکی دیگر این که در ایران نرگس از زن داستان در انتخاب کتاب راهنمایی میگرفته. حالا در زندگی پس از کندهشدن از ایران و فرار و تبعید که زن داستان با تشویق دوستش برای پیدا کردن یک شغل از هویت تخصصی خود نیز کنده میشود و مجبور به گذاشتن ماسکهایی میشود که او را از خود دور میکند، نسبت این دو شخص با هم نیز راهی ندارد جز بازتعریف. برای نرگس ابتدا زن داستان از کسی که به او کمک فکری میداده تبدیل میشود به کسی که از آن هویت اولی تهی میشود و سپس در جایگاه فرودستی مینشیند که وابسته به او است. نرگس قصد کمک به دوستش دارد و احتمالا روشی را به او پیشنهاد میکند که خود به نوعی قبلتر طی کرده است. نرگس همچنین انتظار دارد که دوستش ماسکهایی که به اجبار بر صورت گذاشته را درونی کند و در همان نقش رابطهاش را با او ادامه دهد. ولی زن داستان با این ماسکها راحت نیست و آنچه که از نظر نرگس موفقیت در کاریابی و شاید جا افتادن در زندگی مهاجر محسوب میشود برای راوی شکست در حفظ هویت خویش است. در داستان میخوانیم که درست بعد از این موفقیت/شکست در کاریابی زن راوی به خانه نرگس میرود و آنجا دیگر مجبور است احساسات خود را از همه حتی دوستش نرگس پنهان کند. او دیگر ماسک را از صورت خود برنمیدارد گرچه میداند رابطه آنها در خطر است:
«فکر کنم همه چیز از آن شب خراب شد. خوب باید چه کار میکردم؟ جان هی گیلاسم را پر میکرد. من هم مینوشیدم و غشغش میخندیدم. به فارسی میگفتم: «جانِ عزیزت دیگه نریز، جان.» و دوباره میخندیدم. بغض داشتم. دلم گرفته بود. میدانستم اگر بیخودی نخندم به جایش گریه رسوایم میکند. تمام دلتنگیهام، خندههای عصبی میشد و از دهانم بیرون میریخت.»
نرگس خود یک زن مهاجر است که احتمالا مراحل بقا را خود به شکلی طی کرده است. ما شناخت زیادی از او نداریم ولی با توصیههایی که برای پیدا کردن کار به راوی داستان میکند میتوانیم حدس بزنیم که او خود مراحل مشابهی را گذارنده است. در این مسیر ممکن است به هر چیزی که به او امکان زندگی و کار و رشد در مهاجرت میداده پناه برده باشد. ممکن است رابطهش با یک مرد غیر مهاجر نیز در همین راستا باشد. در ساختار تبعیضآمیزی که حتی یک زن امریکایی از یک مرد فرصت کمتری برای رشد دارد، یک زن مهاجر خود را در تقاطع انواع بیشتری از تبعیضها میبیند. او به عنوان یک زن، یک رنگین پوست، یک مهاجر، و کسی که شرایط اقتصادی خوبی ندارد انواع تهدید را تجربه میکند. در این نقطه از زندگی نرگس و راوی داستان، نرگس از نظر خود دستاوردی داشته و یکی از آن دستاوردها احتمالا رابطه با یک مرد غیر مهاجر-جان- است. این رابطه برای او یک سرمایه محسوب میشود. و ناگهان می بییند دوستش که احتمالا از نظر نرگس مشابه خود او در چند مرحله قبلتر است دارد با مردی که سرمایه اوست رفتاری را میکند که برای او یک تهدید محسوب میشود. آنچه که حسادت و رقابت زنانه نامیده میشود در واقع ریشه در موقعیتهای تاریخی دارد که زنان را برای بقا وادار به رقابت میکرده تا دسترسی بیشتری به صاحب امتیازان و صاحب سرمایهها داشته باشند. صاحب امتیازان و صاحب سرمایهها چه کسانی بودند؟ مردان! در غربت همانطور که زن مهاجر در مرکز تقاطع تبعیض قرار میگیرد مرد غیر مهاجر در راس هرم صاحب امتیاز و سرمایه قرار میگیرد. نرگس خودآگاه و ناخودآگاه به این موضوع واقف است. جان نیز ممکن است بر موقعیت خود واقف باشد و از آن سواستفاده نیز بکند. حداقل این است که رابطه عمیق و آگاهانهای با زنی که در مرحله فروپاشی هویتی است برقرار نمیکند و نشانی از درک او ندارد. در داستان میخوانیم که راوی در حال بغض و سرخوردگی است و نمیتواند احساس خود را همانطور که هست بیان کند و به اجبار میخندد. جان نه به احساس درونی راوی توجهی دارد نه به احساس نرگس بلکه فرصتی پیدا کرده تا به لودگی بپردازد:
«جان مست بود. او هم بیخود به حرفهای شکسته بسته من قاهقاه میخندید. هر وقت میخواستم سیگار بکشم برایم فندک را روشن میکرد. نرگس ولی دیگر نمیخندید، فقط با گیلاسش بازی میکرد.»
به این ترتیب در ادامه فروپاشی هویتی راوی (و شاید نرگس)، رابطه او با دوست قدیمیش نیز از هم میگسلد. دو زن که میتوانستند سرمایه واقعی یکدیگر باشند تحت تاثیر بحران هویتی فردی، ساختار تبعیضآمیز و تهدیدگر اجتماعی-سیاسی، و زمینه مردسالارانه تاریخی از یکدیگر نیز مثل بریدن از هویت خود و مثل بریدن از وطن کنده میشوند.
کلودیا یعقوبی - خانم میرزایی در تفسیر خود، بهجای تأکید بر دوستی عمیق و حمایت بیقیدوشرط، بر نوعی همبستگی مشروط در رابطهی نرگس و زن داستان اشاره میکند که تحت تأثیر محدودیتهای ذهنی و فرهنگی شکل گرفته است. این تحلیل نشان میدهد که حتی در پیوندهای حمایتی میان زنان، مفاهیمی چون قدرت، استقلال و بقا میتوانند بهواسطهی تجربیات زیسته و انتظارات اجتماعی، رنگ و معنایی متفاوت به خود بگیرند.
من با نظر خانم میرزایی که در اینجا نقشی برای جنسیت قائل نیستند، مخالفم. به نظر من، دقیقاً همینجا تقاطع جنسیت و مهاجرت به وضوح دیده میشود. از زنان اغلب انتظار میرود که برای جامعه خوشایند و دلپذیر باشند، در حالی که این نوع توقعات از مردان وجود ندارد. این نگاه کلیشهای باعث میشود که زنان مهاجر با محدودیتهای بیشتری مواجه شوند، چرا که نهتنها باید با چالشهای مهاجرت کنار بیایند، بلکه همزمان تحت فشار انتظارات جنسیتی نیز قرار دارند. بنابراین، نمیتوان تأثیر جنسیت را در تجربهی مهاجرت نادیده گرفت.
تفسیر خانم حسینی بهخوبی نشان میدهد که چگونه مهاجرت و تبعید نهتنها هویت فردی را تحتتأثیر قرار میدهد، بلکه روابط انسانی، بهویژه دوستیهای قدیمی را نیز دچار تغییر و تنش میکند. در این روایت، راوی و نرگس که روزگاری در یک رابطه فکری و حمایتی قرار داشتند، اکنون در موقعیتی نابرابر قرار گرفتهاند؛ یکی در تلاش برای حفظ هویت خود در برابر فشارهای محیط جدید، و دیگری در مسیر تطبیق با شرایط برای بقا. این شکاف درک و تجربه، در نهایت به ازهمگسیختگی رابطهای میانجامد که میتوانست منبع حمایت باشد، اما تحت تأثیر ساختارهای تبعیضآمیز و فشارهای مهاجرت، به شکلی دیگر بازتعریف میشود.
با در نظر گرفتن این تحلیلها، میتوان پرسید که دیگر عناصر داستان چگونه به پیچیدگی تجربه مهاجرت، تبعید و فرسایش هویت در دیاسپورا دامن میزنند. برخی از جزئیات داستانی مانند مراسم خاکسپاری، خاطرات راوی از ایران، و حتی نمادهای تصویری بهکاررفته، میتوانند درک عمیقتری از موقعیتهای پیچیده شخصیت اصلی به ما بدهند. مثلا مراسم خاکسپاری فیلیپ، سرباز آمریکایی، به عنوان یک استعاره مرکزی در داستان عمل میکند. واکنش عاطفی شخصیت اصلی در این مراسم چه چیزی را درباره اندوه، آوارگی و هزینه مشترک انسانی درگیریهای سیاسی بیان میکند؟ نقش خاطرات در شکلگیری هویت شخصیت اصلی چیست؟ فلشبکهای پراکنده به ایران چگونه حس تبعید و دلتنگی او را تقویت میکنند؟ تصویر دریاچه یخزده و ماهیهای گرفتار چگونه به عنوان نمادی برای تجربه شخصیت اصلی در دیاسپورا عمل میکند؟ این تصویر چه چیزی را درباره توانایی (یا ناتوانی) او در حرکت رو به جلو بیان میکند؟ گفتوگوی شخصیت اصلی با دوست آمریکایی یکطرفه است. این موضوع چه چیزی را درباره تجربه مهاجرت، بهویژه در زمینه بیان و ابراز عقاید و دیدگاهها، عاملیت، و نحوه تعامل (یا عدم تعامل) کشورهای میزبان با روایتهای مهاجران بیان میکند؟
منا میرزایی- خانم مومنی در این داستان برای شخصیت پردازی از فلش بک ها و واگویه های ذهنی استفاده کرده است. زن داستان، هر جا گیر می افتد یا شرایط ذهنی و کاری برایش طاقت فرساست، فلشبکهایی به گذشته و اغلب به مادرش می زند. مادری که همیشه مراقب و نگرانش بوده اما زن در نقطه ای از زندگی ناچار شده بخاطر بیان حقیقت، از زندگی راحت با او، که حتی لازم نبوده در آن درِ کنسرو را هم باز کند، بگذرد. همزمان، رنج های زندگی بعد از تبعید زن هم با تراماهای گذشته همرقصی می کند. مثل رنج آخرین شب در خانه نرگس که برایش با صدای گلوله و زدن اشکآور برابر است. با این تصاویر، ما روزنامه نگار و ادیبی را می شناسیم که کار مناسبی داشته و از حمایت خانوادگی هم برخوردار بوده، اما حالا پس از گذر از تراماهای سرکوب اعتراضات در ایران و طی مسیر سخت پناهندگی در ترکیه، به سرزمینی رسیده که در آن بی پناه است و نامرئی. او رویای آزادی در سر داشته ، برای آزادی جنگیده، اما حالا که روز و شبش صرف پیدا کردن کار و امرار معاش و بقا شده است، دوستی ندارد و حرف های آدم ها را هم به سختی می فهمد. احساس می کند آرمان آزادی، نه تنها یک شکست که یک شوخی ساده است. احساس سرخوردگی در او چنان قوت گرفته که خود را مثل یک مرده در تابوت، یا یخ زدهای ابدی در سیاهی می بیند. در این بین او به مراسم فیلیپ میرود و با نشانههای آشنا مواجه می شود؛ نشانههایی مثل ترانه ای که در وصف ترک عزیزان بخاطر آزادی خوانده میشود که گویی خط به خط در وصف خاطرات اوست. در این شرایط زخم این تراماها و تنهاییها که تا آن لحظه درونی بود، سر باز می کند. او مثل یک عزادار در مراسم، اما حالا به حال خودش میگرید و در میانه این تذهیب احوال، بین خود و فیلیپ احساس نزدیکی میکند. انگار فیلیپ هم مثل او میداند که تلاش برای رسیدن به رهایی و آزادی، خیالی بوده تلخ که این دو را تا ابد در خود فروبرده است. حالا این دو در سیاه چالهای یخ زده، که یکی واقعا مرده و دیگری بنظر خودش مرده متحرک نامرئی ست، مثل دو ماهی گرفتار با هم رفاقت می کنند.
این تجربه، اتفاقا تجربه آشنایی در میان پناهندههاست. اخبار متعددی از فروپاشی روانی یا خودکشی در میان پناهندهها به گوش میرسد. این فروپاشی روانی، شاید ریشه در فروپاشی ماهوی همه آنچه برایش زیستهاند و به زندگیشان معنی میداده داشته باشد. تقلای یک مهاجر دغدغهمند در کشور میزبان، برای ادامه راهی که برایش ناچار به تبعید شده، تقلای راحتی نیست. خصوصا اگر فرد روزنامهنگار باشد که کارش با کلمات است و ارتباط با مخاطب، و پس از تبعید ابزارهای ارتباطی (مثل گفتگو، معاشرت و ..) که نقطه قوتش بودند، از او گرفته شود. این داستان کوتاه، در عین سادگی، به دنیایی که در آن انسان ها برای سیاستمداران، سیاهی لشکری بیش نیستند و مفاهیم والایی چون آزادی و مبارزه برای کرامت انسانی، از معنا تهی شدهاند، نقب عمیقی میزند و از این جهت داستان بسیار مهم و تاثیرگذاریست.
در میان یک پایان و یک آغاز، وضعیت بینابینی دیاسپورایی
پروانه حسینی- مراسم تشیع جنازه وقتی رخ میدهد که روای احساس میکند نه نرگس و نه کس دیگری به یاد او نیست. او از همه احساس دوری میکند، حتی از خودش. در این حال از مراسم تشیع جنازه شخصی که قبلا نمیشناخت سردرمیاورد. این مراسم تشیع برای راوی از طرفی به منزله سوگواری برای از دست دادن بخشهایی از هویت خود و ارتباطاتش و رویاهاش است و از طرف دیگر آغازی دوباره است و شکل گرفتن ارتباطاتی نو. اشک میریزد و در آغوش یک زن امریکایی غریبه مادرش را حس میکند و در تصویر فیلیپ دوستی را مییابد که به او نزدیک است. بعدتر که به شکلهای مختلف بیشتر با زندگی فیلیپ آشنا میشود شباهتهای بیشتری مییابد، از جمله از دست دادن پدرها در جنگ و تجربه مشابه بازگشت تابوت خالی. رابطه راوی با یک روح یا خیال نشان از وضعیت تعلیق و بینابینی دارد که یکی از ویژگیهای وضعیت دیاسپورا است. واقعیت و خیال، زندگی و مرگ و حال و گذشته در هم میآمیزد و خواننده کمکم شک میکند که آیا راوی خود زنده است و در زمان حال روایت میکند و در مکان زمینی است یا اینکه او نیز دارد به فیلیپ میپیوندد و درد زخمی که به او حس زنده بودن میداد را دیگر حس نمیکند؟ راوی در عالم بین واقعیت و خیال و مرگ زندگی در حالیکه به روح فیلیپ بیشتر از هر کس دیگری احساس نزدیکی می کند میگوید: «راستی، ببین! انگشتم دیگر درد نمیکند. فقط وقتی آرام گازش بگیرم، کمی زُق زُق میکند. شاید هم تنم حسابی سر شده. مثل هر شب.» انعکاس ترانهها نیز در داستان معنادار هستند.انعکاس ترانه دستهجمعی و کوبنده اعتراضی THE WALL پینک فلوید در خاطرات انقلابی گذشته میپیچد و انعکاس تکخوانی پر از تآمل، سکوت، و انزوای راجر واترز را در وضعیت فعلی میشونیم وقتی که میخواند:« Hey Is there anybody out there?» «کسی آنجا نیست؟». این معمای دریاچه یخ زده زندگی دیاسپورایی است. باید همراه با راوی داستان فکر کنیم ماهیهای این دریاچهیخزده و منزوی چطور زمستان را از سر میگذرانند؟ «شاید دسته جمعی میمیرند و در بهار دوباره زنده میشوند؟ شاید هم آن پایین زمان متوقف میشود و در عمق تاریکی و انزوا دیگر سرمایی وجود ندارد؟»
کلودیا یعقوبی - بحث امروز فرصتی بود برای بررسی عمیق داستان کوتاه باهار مومنی و کاوش در تقاطعهای پیچیدهای که میان مهاجرت، تبعید، جنسیت و هویت در تجربه دیاسپوریک وجود دارد. از خانم میرزایی و خانم حسینی بابت دیدگاههای ارزشمندشان و تحلیلهای روشنگرانهشان سپاسگزارم که با تشریح ابعاد ساختاری، اقتصادی و جنسیتی مهاجرت، بحث را پربارتر کردند. همچنین از خوانندگان عزیز برای همراهیشان سپاسگزارم؛ امیدوارم این گفتگو زمینهای برای تأمل بیشتر درباره تجربههای زیسته مهاجران و پناهندگان و چالشهای هویتی در دیاسپورا فراهم کرده باشد.
نظرها
نظری وجود ندارد.